تبلیغات
مامای شیطون - اولین بار....
مامای شیطون
***انی خالق بشرا" من طین***
همیشه اولین ها یاد ادم میمونه. این ترم هم بالاخره تموم شد. اولین کاراموزی بیمارستانمو این ترم رفتم. استادمون شیفت صبح و عصرو یکی کرد. دو گروه بودیم. هر گروه هم شش نفر!نوبتی یه گروه رو تو بخش اورژانس میذاشت اون یکی گروه رو هم بخش اورتوپد!اولین بار بود که با روپوش سفید بین مردم حاضر میشدیم.حس خانم دکترارو داشتیم در صورتی که اینطور نبود.همه از حس همدیگه باخبر بودیم.گهگاهی یه نگاه بهم مینداختیم و میگفتیم: غرور ممنوع!
اولین باری که میخواستم آمپول بزنم واسه یه خانم 45 - 50 ساله بود.با شوهرش اومد اورژانس فشارش بالا پایین شده بود هی مینالید.با اعتمادبنفس کامل آمپول و سرنگ از پرستار گرفتم.همین که دستم گرفتم واویییییییییلا!!!
صدای قلبم تو سرم میپیچید ضربان قلبمو از رو مقنعه ام میدیدم.چان رعشه ای به دستام اومده بود که انگار میخواستم ادم بکشم!!! وقتی بچه ها منو تو اون وضع دیدن از شدت خنده داشتند منفجر میشدن. با هر سختی ای که بود امپولای اون خانم زدم. از ترس اینکه نمیره تا نیم ساعت بالای سرش موندم. با هر تاله ای که میکرد میمردم و زنده میشدم.اصن وضعی بود.
یا اولین بار که پانسمان عوض کردم...
یا اولین بار که ختنه یه پسر سه ماهه رو از نزدیک دیدم و دستاشو گرفتم و سعی میکردم ارومش کنم....
تو بخش ارتوپد که بودم :

یه پسر جوونی بود کپ دایی کوچیکم!منم خیلی وقت بود داییمو ندیده بودم زل زدم به پسره!بچه های گروه داشتن پانسمان پاشو عوض میکردن بیچاره خیلی درد داشت.متوجه نگاه های ناجور من شده بود بنده خدا خجالت میکشید داد بزنه یا ناله کن.قیافش از شدت درد کبود شده بود.چقدر من ظالم بودم که حالشو نفهمیدم. وقتی بچه ها کارشون تموم شد دیگه بهونه ای نداشتم برم نگاش کنم.روز بعد که رفتم بیمارستان نبود
کاراموزی خاطرات بدی هم داشت.یعنی تقریبا همش بده!ادم که از مریضی و ناخوشی کسی خوشحال نمیشه که!
مثل وقتی که داشتیم پانسمان دست یه پیرزنی تعویض میکردیم داشت گریه میکرد و تعریف میکرد که چطور دختر و داماداش بخاطر ارث و میراث دستشو شکوندن
یا مثلا یه روز که رفتیم استادمون داشت میگفت دیشب یه مردی رو اورده بودن که با یه قرص خیلی قوی خودکشی کرده بود داشت جون میکند.خیلی پشیمون بود اما چون قرصه خیلی قوی بود دکترا کاری از دستشون برنمی اومد.زن و دوتا بچه داشت خیلی ناراحت شدیم.
هر چه اصرار کردیم استاد اسم قرصه رو نگفت.میترسید ما هم تا از زندگی خسته شدیم خودمونو بکشیم!!!
یه روز وقتی شیفت تموم شد از رو کنجکاوی رفتیم زایشگاه!لا به لای دانشجویای ترم بالایی رفتیم کسی متوجه نشد.تو یه اتاق سرک کشیدم دیدم یه زنی رو تخت دراز کشیده و داره درد میکشه.دو تا دانشجو هم بالا سرش بودن داشتن معاینه اش میکردن.یهو یکیشون داد زد که وقتشه!بعد با عجله زنه رو بردن تو یه اتاق دیگه!منم بهت زده فقط نگاه میکردم.زنه که بعدا فهمیدم 16 سالش بودخیلی درد میکشید اما صدایی ازش بلند نمیشد.خیلی دلم براش سوخت!تا بالاخره بچه اش به دنیا اومد.اولین بار بود که بدنیا اومدن یه بچه رو از نزدیک میدیدم.حسش اصلا قابل وصف نیست.تو فاصله بدنیا اومدن بچه تانفس کشیدنش نفسم حبس شده بود و مدام تو دلم خدا خدا میکردم و صلوات میفرستادم.بعد که صدای گریه شو شنیدم یه نفس عمیق کشیدم دوویدم تو رختکن هق هق گریه سر دادم.اشک شوق بود.
از اون روزبه بعد بعد از هر شیفت میرفتم زایشگاه.چندتا زایمان دیگه هم دیدم اما دیگه پوستم کلفت شده بود.....




طبقه بندی: خاطرات کاراموزی، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 تیر 1393 توسط فاطمه | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
درباره وبلاگ
به خونه من خوش اومدید
اینجا از همه چیز حرف میزنم. از زندگیم ، احساساتم ، از رشته ام
با حوصله بخونید...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
نظر سنجی
» در حال حاضر چند صلوات برای تعجیل در فرج مهدی موعود(عج) میتونین بفرستین؟





پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :