تبلیغات
مامای شیطون - با دست پر برگشتم +عکس
مامای شیطون
***انی خالق بشرا" من طین***
سلااااام من برگشتم!!!
فاطمه با یه گوله انرژی در خدمتتونه دوستااااان خوبم!!!
آخییییییییش راحت شدم. بالاخره حاجت روا شدم.نمیدونین چه حالی دارم من!
چون رفتم به دیدن کسی که حسرتشو داشتم.اره رفتم مشهد، دیدن امام رضا!جاتون خالی البته جای همتون دعا کردم.
تا قبل از اینکه برم مشهد داغون بودم اصلا حال درستی نداشتم اما وقتی وارد حرم شدم وقتی روبه روی ضریح ایستادم، همه ی درد و غصه هام یادم رفتن. همه ی اون چیزایی که من بخاطرشون داغون شده بودم در نظرم به بی ارزش ترین مسائل تبدیل شده بودن بخدا اغراق نمیکنم انگار شکه شده بودم
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
تو پستای قبلی گفته بودم که نتونستم بار اول ضریحو بگیرم، این بارم نتونستم اما ناراحت نیستم. با اینکه حرم زیاد شلوغ نبود اما باز گرفتن ضرح کار سختی بود.به یکی از خادمین گفتم چه موقع خلوت تر میشه که بتونم ضریح بگیرم، بهم گفت گرفتن ضریح ملاک نیست همین که دلت با امام رضا باشه از چند قدمی هم میتونی زیارتش کنی.منم چند قدمیش ایستادم و یه دل سیر حرف زدم. وقتی برگشتم مسئله ای که بابتش نگران بودم حل شد.(البته ضریح پایینو گرفتم گفتن اون ضریح اصلیه!)
دووووووست دااااااااارم امام رضا
قوررررررربونت برم خدا.کرمتو شکرررررر
ادامش رو هم بخونین جالبه.....

با قطار رفتیم و اومدیم.سر راه کلی برف دیدیم. ما خوزستانی ها هم که برف ندیده، تصور کنین چقد ذوق کردیم. بردنمون هتل. ای بد نبود امکاناتش خوب بود.دوبار در روز حرم میبردنمون.هوای مشهد خیلی سرد بود. سرماش پوستو میسوزوند. منم لباس کافی نبرده بودم این بود که بیشتر از دو ساعت نمیتونستم بیرون باشم.چون با بچه های دانشگاه بودیم خیلی خوش گذشت. جمع گرم و صمیمیی ای بود.یه حاج اقا که مسئول کمیته انظباتی دانشگاه همون بود همسفرمون بود. حرفای خوب و تأثیر گذاری میزد.اتفاق جالبی که تو این سفر افتاد قسمت خواستگاریش بود.
تو هتل که بودیم موقع غذا خوردن تو رستوران یه خانواده رو به رومون مینشت که مدام بهمون زل میزدند.
یه پسر و دوتا خانوم بودن که سنشون 45-50 میخورد.ما هم مدام میخندیدیم و حدس میزدیم که کیو زیر نظر دارن تا اینکه روز سوم صاحب هتل رو که از اشناهاشون بود واسطه قرار گذاشتند و از من خواستگاری کردن. اهل تبریز بودن. اولش با بچه ها کلی خندیدیم که حدسشون نادرست بود بعد به خانوادهه پیغام رسوندم که ما دختر به راه دور نمیدیم. چند دیقه بعدش یکی از اون خانما اومد تو اتاقمون و حضوری خواستگاری کرد. وارد جزییات نمیشم ولی بالاخره جمعه پیش جواب منفی قطعی رو دادم. دیگه زیاد تو رستوران هتل نمیرفتم خجالت میکشیدم. زیر نگاهای پسره معضب بودم شب اخر هم همون خانم اومد تو اتاقمون و خداحافظی کردیم.
دوباره با بچه های اردو تو دفتر حاج اقا دور هم جمع شدیم و حاج اقا بهمون هدیه داد.قرار شد که از این به بعد توی کارهای معاونت فرهنگی دانشگاه فعالیت کنیم.








                               اینجا هم مقبره حکیم ابولقاسم فردوسی



        این عکس شیطان ماهیه تو موزه حرم






طبقه بندی: خاطره نویسی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 بهمن 1392 توسط فاطمه | نظرات()
Eli
چهارشنبه 30 بهمن 1392 06:44 ب.ظ
زیارتت قبووول
معلومه خوش گذشته حسابی، ایشالله بازم قسمتت شه
پاسخ فاطمه : قبول حق
ممنون آجی انشاالله دفه بعد حضوری خدمت میرسیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
درباره وبلاگ
به خونه من خوش اومدید
اینجا از همه چیز حرف میزنم. از زندگیم ، احساساتم ، از رشته ام
با حوصله بخونید...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
نظر سنجی
» در حال حاضر چند صلوات برای تعجیل در فرج مهدی موعود(عج) میتونین بفرستین؟





پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :